سفر دو روزه ما به کوههای دوان
اما به سلامت رسیدیم اون بالا وقتی رسیدیم ب باغ هر چی گشتیم کلید رو پیدا نکردیم تمام باغ و آدرسی رو که صاحب باغ داده بود گشتیم دریغ از کلید ، هوا کاملا تاریک شده بود تا اون لحظه دو تا عقرب بزرگ و سیاه دیده بودیم ، بچه های کوچکتر حسابی ترسیده بودند و گریه میکردند بالاخره تصمیم گرفتیم شب رو در زیر آسمان خدا بگذرونیم زیلوها رو پهن کردیم و وسایل رو جا دادیم شام رو آماده کردیم و همه با شادی بدور هم جمع شدیم و شام رو خوردیم خلاصه بعد از شام کلی زدیم و خوندیم و شاد بودیم و بزرگترها خاطرات و قصه های قدیمی رو تعریف کردند مثل قصه چهل سرخون و قصه ماجی ماجی و .... شب خاطره انگیزی بود خیلی خوش گذشت اطرافمون آتیش روشن کردیم و تا ساعت 4 صبح حرف میزدیم و خاطره تعریف میکردیم و از جن و از ما بهترون میگفتیم و آخر سر نورها رو خاموش کردیم و به یاد دوران کودکی ستارهها رو شمردیم و بدنبال ستارههای هفت برادرون گشتیم شهاب سنگها رو دیدیم آسمان پر ستاره واقعا دیدن داره تا کم کم خوابمون برد و صبح هممون ساعت 6 صبح بیدار بودیم و بقیه رو نگذاشتیم بخوابن و یاد پدربزرگمون کردیم که صبح زود میآمد هممون رو بیدار میکرد و میگفت : که بچک اَپا وَ اَفتو اَ در اَمه .صبحانه جانانه ای زدیم تو رگ و راهی شدیم به سمت قلعه دختر ، من و سیروس همسرم گرفتار عکاسی شدیم و بقیه بچه ها برادرها و یکی از زن برادرها و دو تا از پسر های برادرم جلوتر رفتن و ما دیگه اونا رو ندیدیم ما اونقد گرفتار عکاسی بودیم که به اونها نرسیدیم خلاصه رفتیم تا رسیدیم به باغ آقایان سلامی چون دیگه گرم بود و دو تا بچه کوچک همراهمون بودند ادامه ندادیم و همانجا پیش آقایان سلامی و غلامی نشستیم ساعات خوشی بود و کلی پذیرایی شدیم و از هر دری حرف زدیم ساعت 12 بود که ما تصمیم به برگشت به باغ محل سکونتمان گرفتیم و با بچه ها و یکی از برادرانم برگشتیم وقتی رسیدیم به باغ ساعت 2 ظهر بود و ناهار هم توسط خانمهایی دیگر آماده شده بود، ناهار را خوردیم و ساعت 4 بود که گروه کوه نوردانمان برگشتن اونها تا قلعه دختر رفته بودند و دیگه حالی براشون نمونده بود خسته و کوفته نشستن رو زمین و بعد ناهارشان را خوردند و دوباره عصر رفتیم پیاده روی در کوه و عکاسی و دوباره شب به دور هم جمع شدیم و تعریف از خاطرات و گذشته ، بهترین ساعت سفر دو روزه ما همین ساعتهای بود که دور هم بودیم و واقعا خوش گذشت چون همه خسته بودیم تا ساعت دو تقریبا همه خواب بودند در عوض صبح زود بیدار شدیم شب هوا سرد شد و کلی هم لرزیدیم چون به امید کومه فامیلمون رفته بودیم وسایلمان کم بود اما با خوشی خودمون گذروندیم صبح دوباره خانمهای عزیز دست بکار شدن و یه دمپخت حسابی آماده کردند برا ظهر، دور بر ساعت 12 ناهار رو خوردیم جای همگی سبز و خرم عجب دمپختی بود خیلی خوشمزه بود و بعد وسایلمان رو جمع کردیم و منتظر نیسان شدیم ساعت 1:15 بود که آمد و همه سوار شدیم و برگشتیم به خانه برادر بزرگترم و وسایل رو جمع کردیم و به سمت بوشهر حرکت کردیم . سفر خوبی بود خیلی خوش گذشت جای همگی خالی

همسفران عزیز ما : ایستاده از راست :سیروس /کاووس/زینب/زیبا/مهناز/مهسا/شهین/محمد
نشسته از چپ : آرمان / آزاده / خسرو/ فرداد /فرین/جابر/ ستاره/پویا/سینا